از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید و نامش دل شد
ما اومذیم با شروعی دوباره زندگی نو تحولی جدید با همسر گرامی خود ./
به نام تک نوازنده ی گیتار عشق
شب است و آسمون پرستاره صدای بارون تموم خونه رو گرفته بود منم از
توی پنجره اتاق داشتم بارون رومی دیدم
انگار فایده نداره باید می رفتم تو حیاط بلند شدم و رفتم تازه نازی
(مرغ عشقم)رو هم با خودم بردم وای نمیدونید چقدر هوا سرد
بود ولی به لذت دیدن بارون می ارزید. نازی بیچاره هم یخ کرده بود
یه جوری تو. دستم کز کرده بود هر کسی نمیشناختش فکر میکرد این
همیشه این همه آرومه.اون لحظه که داشتم بارون رو میدیدم به هیچ
چیز و هیچ کس فکر نمیکردم فقط یه چیز فکرمو مشغول کرد .ما ادما اینقدر
درگیر زندگی هامون هستیم که وقتی نمی زاریم تا به این نعمت های خدا
فکر کنیم واقعا بارون نعمت بزرگیه. میدونین وقتی بارون می باره چقدر دل
اون کشاورزی رو که نگران زمین هاشه رو خوش میکنه؟ خیلی ادما هم هستن
تو روستا ها که از همین اب بارون و چشمه هاست که زنده اند....
داشتم فکر میکردم که چه قدر خوب میشد وقتی بارون می
بارید همه بدی هاهم باهاش شسته میشد
...کاش همه ی ادمای مریض خوب میشدن ...کاش بد بارون اسمون دل
همه ی ادما صاف میشد ... همه کینه ها از بین میرفت... کاش همه ادما
با هم یکسان میشدن... کاش همه مثل هم زندگی میکردیم نه اینکه یه
نفر اینقدر داشته باشه که خوشی زیر دلش بزنه نه یه نفر اینقدر نداشته
باشه که ندونه داشتن چه شکلیه... خدا جونم با همون کرمت به داد
همه ی ما ادما برس... خدا جونم همه ادما رو با هم برابر کن...خدا
جونم بابت همه ی نعمت هات ازت تشکر میکنم ... فقط بدی هارو از
ادما دور کن یه کاری کن که همه با هم مهربون باشن
خدا جونم دوست دارم ... تنهام نذار
****************************************************
شخصی که نتواند خود را مهار کند، به احتمال زیاد قادر به مهار دیگران هم نخواهد بود.- مارک تواین نویسنده آمریکایی
رهبر ترکیبی است از استراتژی و خصائل اخلاقی. اگر قرار است یکی از آنها را نداشته باشید بهتر است بدون استراتژی باشید.
ژنرال اچ نورمن شوارتزکوف
این که نظری را همه قبول دارند، نمی تواند دلیلی بر نامزخرف بودن آن نظر باشد. در واقع، با توجه به نادانی اکثریت نوع بشر، امکان مزخرف بودن نظری که همگان آن را قبول دارند بیشتر است تا عکس آن.
فیلسوف انگلیسی - برتراند راسل
بشر معمولا بر اساس سیرت خود فکر می کند، بر اساس دانش خود و افکار عمومی رایج صحبت می کند، اما عموما بر اساس عادت عمل می کند.
وکیل و فیلسوف انگلیسی - فرانسیس بیکن
از بین بردن یک نظریه رایج عمومی، نیازمند قرون است.
فیلسوف و نویسنده فرانسوی - ولتر
هرگز مرتکب این اشتباه نمی شوم که با کسانی که برای نظراتشان احترامی قائل نیستم، بحث کنم.
مورخ انگلیسی - ادوارد گیبون
عمر طولانی به من امکان تکرار این تجربه را داد که خود را مجبور ببینم به خاطر اطلاعات بهتر و یا بررسی عمیق تر، نظرم را عوض کنم، حتی در مورد مسائل مهمی که زمانی آن را درست می دانستم اما به خلاف آن پی بردم.
سیاستمدار، دانشمند روزنامه نگار امریکایی - بنجامین فرانکلین
اگر می خواهی نظر واقعی خود را در مورد کسی بدانی، ببین در نگاه اول به نامه ای از او، چه احساسی در تو پدید می آید.
فیلسوف آلمانی - آرتور شوپنهاور
تعصب، عجب وقتی را برای تو ذخیره می کند، زیرا باعث می شود بدون دستیابی به حقایق، نظرت را شکل دهی.
نویسنده امریکایی - ای.بی.وایت
***************************************
انسان صد سال هم زنگی نمی کند ولی غصه هزار سال را می خورد. ((چینی))
اگر نمی خواهی سرت کلاه برود قیمت جنس را از سه مغازه بپرس. ((چینی))
اشتباه یک لحظه، یک عمر اندوه به بار می آورد. ((چینی))
ارزش دختر یک دهم ارزش پسر است! ((چینی))
اگر نخ دراز باشد ، باد بادک خیلی دور پرواز می کند. ((چینی))
اگر پول داشته باشی اژدها هستی واگر پول نداشته باشی کرم. ((چینی))
اگر پیر هستید اندرز بدهید . اگر جوان هستید ، اندرز پذیر باشید ((چینی))
اگر فقیر با ثروتمند معاشرت کند ، دیگر شلوار نخواهد داشت که به پا کند. ((چینی))
آنکه تهمت می زند هزار بار می کشد و قاتل فقط یکبار ((چینی))
اول لاغرها سرمای زمستان را حس مکنند ((چینی))
اگر دوستت عسل است او را نخور. (( عربی))
آنکه اسیر عادت هست لایق زنگی نیست (( عربی))
نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست
بت پرستم ، بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه بازار ماست
درد می بارد چو لب تر میکنم طالعم شوم است ، باورمی کنم
من که با دنیا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غمخوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین ، شاد باش دست کم یک شب توهم فرهادباش
آه در شهر شما یاری نبود غصه هایم را خریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد خون من فرهاد مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کن گر نباشد پیشه ام بوی از فرهاد دارد ریشه ام
عاشق از من دور پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم بسته بود تیشه گر افتاددستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد نه فکر دست تنگ ما را کرد ، نه
هیچ کس از حال ما پرسید ، نه هیچ کس اندوه ما را دید ،نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی است حالم دیدنیست حالم از این و آن پرسی دنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم گاه برحافظ تفعل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت
<<مازیاران چشم یاری داشتیم خودغلط بودآنچه می پنداشتیم>>
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
2. هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
3. اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4. دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
5. بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
6. هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
7. تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
8. هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
9. شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
10. به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
11. هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
12. خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
13. زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري
تکرار و بی نهایتی بود در ان شب درد ناک
هرکسی به طریق خود راه میرفت
نه جاده باز بود نه راهی در پیش
نمی شد قدم برداشت
جزوی از خشمم میدانم از چیست
چون در آن شب پاییز تازه شروع می شد
و همان پاییز هنوز تمام نشده است
زمستان سالها مانده تا بیاید
برگها همچنان در حال خشک شدنند
باز بی باد مانده در آغوش مرگ اند
نگاهی به اطراف میاندازم بی توجه از رنگ خزان ...!
که هنوز زمان مرگم فرا نریسده است
باید جنگید
با طلوع صبح دیگر خزان باید جنگید
افسوس که نگاهی نیست اگر هم هست احساسی با قی نمانده است
آمده ام احساس ها را بار دگر برخیزم
که میبینم دگران بی رنگ تر از همه گانند
در پایان راه میبینم فانوس هایی در دست اندکی از یاران دروازه حقیقت با ماست
و افسوس چراغانی در شهرها ی بی شمار روشن گذارده شده اند
و افسوس که در دست اندکی فانوس شب است
و هزاران هزار در مقابل ماه نور افکن روشن کرده اند
خاموش نشسته ام به انتظار
تا سودای مرگم مرا نیز به فراموشی سپارد
.
هرچه میخواهم از این جنگل ننویسم نمیشود
جنگلی شاید پریخ به رنگ قطب
جنگلی به رنگ خاک کویر رنگ بیابان
اما نه سر سبز
تقديم به کسی که آفتاب مهرش در آستان دلم هرگز غروب نخواهد کرد
راستی اين و هميشه يادت باشه آخرين نگاه تو اولين غم من است
*************************************
گلی در مقابلم است !! گلی غمگین و تنها !!!!!!!!!
گلی قرمز ! گلی از نشا نه هایه عشق
بیشتر نگاهش کر دم ؟باز هم بیشتر !!!!
از او برسیدم چه شده ای گل زیبا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم مانند دلی غمگین و تنها شده ای؟؟؟؟
دلی که حرفها دارد برایه ما !
به یک باره صدایی امد ! ای خدا
این چه بود ؟ایا خیال است یا حقیقت ؟!
صدایی از ته دل !صدایی ظعیف
صدایی غمگین بر از بغض !
به یکباره بدیدم تکانی خورد ان گل !!
صدایم زد !صدایه اشنا ! صدایی که گویی شناختم انرا !
دیدم که گل زیباست که باز کرده دل تنها !
گوش دادم به ان صدایه اشنا !
گفت :! چند سالیست که تنها !!
افتاده ام اینجا ! تنها !
به ارزویه امدن یک عاشق !
دستی اندازدو مرا چیند !
ولی افسوس!!!!!! ای خداااااااا
گفت :! ارزو داشتم تا دهان گشایم ! تا گریه کنم
ولی کجاست یار اشنا ؟؟؟؟؟
هر روز با گرییه اسمان بیدار !
قطرهایه شبنم بر بار
تکانی از نسیم صبحگاهی !
نوازشی از سوی اوووووو
نوازشی مهربانانه !
نوازشی که باز کرد غصه یه دل
نوازشی برایه این گل بی دل !!
هر روز همین قصه یه این گل بود اما ! ؟؟؟
باز هم صبح شد نشد خبری از دو یار دیرین (باران و نسیم )
دلم گرفت که تنها یارانم گزاشتند مرا تنها !
از درد دل ری شه بسته راه خاک
ابی ندارد این ساقه یه تنگ و باریکو خشک و بی فرجام
تا صدایم زدی تو !!!!!!!!! تو ای عاشق
گفتم خدا یا با من است ؟؟؟
منه تنها ؟! منه غمناک ؟!
دیدم مرا صدا زد ی !!!!!
من هم باز کردم عقده یه دل !
سخنانش غم ناک بود
غم ناک تر از ان بیشنهادش !!
بیشنهادی که لرزاند دلم را !
چه بود ان بیشنهاده غمناک ؟
گفت : ! دست جلو اور !!!
گفتم چرا ؟
گفت : این گل تنها دگر ارزویی ندارد
جز بودن در دست عاشقی تنها !!
گفتم چرا ای گل زیبا ؟؟
گفت : ارزویم این است ای عاشق تنها
چیدم ان گل زیبا را به درد ناکی !
اشکی ریختم بر رویه ان از غمناکی
که ای خدا این گل زیبا عجب گلی بود !