آبی ست نگاه او آبی ست گویا آسمان را
در چشمهایش ریخته اند
وقتی که دستهای مرا در دست می گیرد
گردش خون را در سر انگشت هایش
احساس می کنم
نبضش چنان به سرعت می زند که گویی
قلب خرگوش را در سینه اش پیوند کرده اند
وسواس دوست داشتن مرا به یاد
ماهی قرمز می اندازد که در آبهای تنگ بلور
به آرامی خواب رفته است.؟
****************************
ستاره آب می شد در شب تو
فلک بی تاب میشد در تب تو
حکومت ناب تر از هفت دریا
عطش سیراب می شد از لب تو
به نام خدا
کسی مرا نساخت
خدا ساخت
نه آنگونه که کسی می خواست که
من کسی نداشتم / او بود که مرا ساخت
آنچنان که خودش خواست
وقتی خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند
کسی نبود تا از خزانه دلهای خوب بهترین را برگزیند
تنها بودم چون اکنون.
**********************************
کاش پاسخی می یافتم
که چرا هر شب ستاره ای درآسمان می میرد
و آسمان همچنان بی ستاره نیست !
شاید ستارگان هرگز نمی میرند
هر صبح میروند و شب می آیند
تا آفتاب رو معنی کنند.