تبليغاتX
نوآوران جنوب 2
"عشق در جايي ست که پيدايش مي کني . فکر مي کنم احمقانه است که آدم دنبال عشق بگردد . و به گمانم اغلب مي تواند زيان آور هم باشد .
آرزو مي کنم آن هايي که مجبورند به طور قراردادي عاشق همديگر باشند ،وقتي دعواشان مي شود به يکديگر بگويند : خواهش مي کنم ، يک کمي از عشق کم کن و يک کمي به محبت معمولي اضافه کن . "

( اسلپ استيک - کرت ونه گات )

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 19:21  توسط علی  | 

می خواهم فرو بريزم
مثل قطره اشکی که تو را
و مرا
بی هيچ حرفی
از هم جدا کرد...
می خواهم گم شوم
يخ ببندم
در زمستان سرد آرزوهايم
می خواهم حبس شوم، مثل اين نفس
نفسی که در گلويم نبض مرگ را می کوبد
و در انتظار است
تا با آخرين آه
نام تو را فرياد کند...
می خواهم دور شوم از خودم
از تو
و هر آنچه که حالا خاطره ای ابدي است
تا مرز نبودن هايم
و تو مرا ببين
که فرو می ريزم مثل قطره اشکی
که تو را
و مرا
بی هيچ حرفی، از هم جدا کرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 19:19  توسط علی  | 

اگه يکم فکر کني :

              ميبيني که زندگي ارزش زنده بودن رو نداره.

                  (البته بعضي وقتا)

          اگه يکم بيشتر فکر کني:

                          ميبيني که زندگي ارزش مردن رو هم نداره

            اما اگه خيلي بيشتر فکر کني:

                                     ميبيني که :

                         مردن و زنده بودن اصلا ارزش فکر کردن رو ندارند.

                                         هميشه يادت باشه:

                چيزي رو که امروز داري

                                شايد آرزوي ديروزت بوده

                   و

                            بزرگترين آرزوي فردات

          پس هميشه:

                               سعي کن قدر چيزي رو که امروز داري رو بدوني.....

               چون فردا

                       ديگه خيلي دیره

                                     و ديروزت بر نميگرده

                                                     اين حرفمو فراموش نکن.

.....

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 11:9  توسط علی  | 

 

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چیست؟ "

استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "

و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."

استاد گفت: " عشق يعنی همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "

استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."

استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

 

چرا من دوستت دارم...

 خدا مي دونست كه هر كسي نياز به هم صحبت و خوشي داره اون مي دونست هر كسي نياز داره به شخصي كه هميشه فكرش پيشش باشه اون ميدونست كه ما به

يك شخص مهربان نياز داريم كه دست ياري به سوي ما بلند كنه كسي كه با ميل وقتشو در اختيارمون بزاره دلواپسمون باشه و مارو بفهمه خدا مي دونست كه ما

همه به شخصي نياز داريم تا روزهاي شاديهامونو باهاش تقسيم كنيم و منبعي از شجعات باشه وقتي كه مشكلات دورو بر ماست كسي كه براي ما حقيقته خواه

نزديك خواه دور و جدا از ما باشه كسي كه دوستمون داره و ما مي تونيم براي هميشه تو قلبمون مثل يك گنج اونو نگاه بداريم و اين دليل اينكه خدا به ما دوستان

را هديه داده است و دليل خوشحالي من اينست كه او تو رو به من داده.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 10:58  توسط علی  | 

دل گمراه من چه خواهد كرد

با بهاري كه مي رسد از راه

با نيازي كه رنگ مي گيرد

در تن شاخه هاي خشك و سياه؟

 

دل گمراه من چه خواهد كرد؟

با نسيمي كه مي ترواد از آن

بوي عشق كبوتر وحشي

نفس عطرهاي سرگردان؟

 

لب من الز ترانه ميسوزد

سينه ام عاشقانه مي سوزد

پوستم مي شكافد از هيجان

پيكرم از جوانه مي سوزد

 

هر زمان موج مي زنم در خويش

مي روم مي روم به جايي دور

بوته ي گر گرفتهي خورشيد

سر راهم نشست در تب نور

 

من ز شرم شكوفه لبريزم

يار من كيست اي بهار سپيد؟

گر نبوسد دراين بهار مرا

يار من نيست اي بهار سپيد

 

دشت بي تاب شبنم آلوده

چه كسي مرا به خويش مي خواند؟

سبزه ها لحظه اي خموش خموش

آنكه يار من است مي داند!

 

آمان مي دود ز خويش برون

ديگر او در جهان نمي گنجد

آه گويي كه اين همه آبي

در دل آسمان نمي گنجد

 

در بهار او زياد خواهد برد

سردي و ظلمت زمستان را

مينهد روي گيسوانم باز

تاج  گلپونه هاي سوزان را

 

اي بهار اي بهار افسونگر

من سراپا خيال او شده ام

در جنون تو رفته ام ز خويش

شعر و فرياد و آرزو شده ام

 

مي خزم همچو مار تبداري

بر علفهاي خيس تازه ي سرد

آه با اين خروش و اين طغيان

دل گمراه من چه خواهد كرد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 10:42  توسط علی  |