تبليغاتX
نوآوران جنوب 2

2. هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.

3. اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4. دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .

5. بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .

6. هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

7. تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

8. هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

9. شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.

10. به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

11. هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.

12. خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .

13. زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري

********************************************************

گابريل گارسيا ماركز
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 13:38  توسط علی  | 

تکرار و بی نهایتی بود در ان شب درد ناک

هرکسی به طریق خود راه میرفت

نه جاده باز بود نه راهی در پیش

نمی شد قدم برداشت

جزوی از خشمم میدانم از چیست

چون در آن شب پاییز تازه شروع می شد

و همان پاییز هنوز تمام نشده است

زمستان سالها مانده تا بیاید

برگها همچنان در حال خشک شدنند

 باز بی باد مانده در آغوش مرگ اند

نگاهی به اطراف میاندازم بی توجه از رنگ خزان ...!

که هنوز زمان مرگم فرا نریسده است

باید جنگید

با طلوع صبح دیگر خزان باید جنگید

افسوس که نگاهی نیست اگر هم هست احساسی با قی نمانده است

آمده ام احساس ها را بار دگر برخیزم

که میبینم دگران بی رنگ تر از همه گانند

در پایان راه میبینم فانوس هایی در دست اندکی از یاران دروازه حقیقت با ماست

و افسوس چراغانی در شهرها ی بی شمار روشن گذارده شده اند

و افسوس که در دست اندکی فانوس شب است

و هزاران هزار در مقابل ماه نور افکن روشن کرده اند

خاموش نشسته ام به انتظار

تا سودای مرگم مرا نیز به فراموشی سپارد

.

هرچه میخواهم از این جنگل ننویسم نمیشود

جنگلی شاید پریخ به رنگ قطب

جنگلی به رنگ خاک کویر رنگ بیابان

اما نه سر سبز

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 9:52  توسط علی  | 

تقديم به کسی که آفتاب مهرش در آستان دلم هرگز غروب نخواهد کرد

راستی اين و هميشه يادت باشه آخرين نگاه تو اولين غم من است

*************************************

گلی در مقابلم است !! گلی غمگین و تنها !!!!!!!!!

گلی قرمز ! گلی از نشا نه هایه عشق

بیشتر نگاهش کر دم ؟باز هم بیشتر !!!! 

از او برسیدم چه شده ای گل زیبا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم مانند دلی غمگین و تنها شده ای؟؟؟؟

دلی که حرفها دارد برایه ما !

به یک باره صدایی امد !  ای خدا

این چه بود ؟ایا خیال است یا حقیقت ؟!

صدایی  از ته دل !صدایی ظعیف

صدایی غمگین بر از بغض !

به یکباره بدیدم تکانی خورد ان گل !!

صدایم زد !صدایه اشنا ! صدایی که گویی شناختم انرا !

دیدم که گل زیباست که باز کرده دل تنها !

گوش دادم به ان صدایه اشنا !

گفت :! چند سالیست که تنها !!

افتاده ام اینجا ! تنها !

به ارزویه امدن یک عاشق !

دستی اندازدو مرا چیند !

ولی افسوس!!!!!! ای خداااااااا

گفت :! ارزو داشتم تا دهان گشایم ! تا گریه کنم

ولی کجاست یار اشنا ؟؟؟؟؟

هر روز با گرییه اسمان بیدار !

قطرهایه شبنم بر بار 

تکانی از نسیم صبحگاهی !

نوازشی از سوی اوووووو

نوازشی مهربانانه !

نوازشی که باز کرد غصه یه دل

نوازشی برایه این گل بی دل !!

هر روز همین قصه یه این گل بود اما ! ؟؟؟

باز هم صبح شد    نشد خبری از دو یار دیرین (باران و نسیم )

دلم گرفت که تنها یارانم گزاشتند مرا تنها !

از درد دل ری شه بسته راه خاک

ابی ندارد این ساقه یه تنگ و باریکو خشک و بی فرجام

تا صدایم زدی تو !!!!!!!!! تو ای عاشق

گفتم خدا یا با من است ؟؟؟

منه تنها ؟! منه غمناک ؟!

دیدم مرا صدا زد ی !!!!!

من هم باز کردم عقده یه دل !

سخنانش غم ناک بود 

غم ناک تر از ان بیشنهادش !!

بیشنهادی که لرزاند دلم را !

چه بود ان بیشنهاده غمناک ؟

گفت : ! دست جلو اور !!!

گفتم چرا ؟

گفت : این گل تنها دگر ارزویی  ندارد

جز بودن در دست عاشقی تنها !!

گفتم چرا ای گل زیبا ؟؟

گفت : ارزویم این است ای عاشق تنها

چیدم ان گل زیبا را به درد ناکی !

اشکی ریختم بر رویه ان از غمناکی

که ای خدا این گل زیبا عجب گلی بود !

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 9:44  توسط علی  |