تبليغاتX
نوآوران جنوب 2 - درود بر سیاه اندیشان دروازه حقیقت

تکرار و بی نهایتی بود در ان شب درد ناک

هرکسی به طریق خود راه میرفت

نه جاده باز بود نه راهی در پیش

نمی شد قدم برداشت

جزوی از خشمم میدانم از چیست

چون در آن شب پاییز تازه شروع می شد

و همان پاییز هنوز تمام نشده است

زمستان سالها مانده تا بیاید

برگها همچنان در حال خشک شدنند

 باز بی باد مانده در آغوش مرگ اند

نگاهی به اطراف میاندازم بی توجه از رنگ خزان ...!

که هنوز زمان مرگم فرا نریسده است

باید جنگید

با طلوع صبح دیگر خزان باید جنگید

افسوس که نگاهی نیست اگر هم هست احساسی با قی نمانده است

آمده ام احساس ها را بار دگر برخیزم

که میبینم دگران بی رنگ تر از همه گانند

در پایان راه میبینم فانوس هایی در دست اندکی از یاران دروازه حقیقت با ماست

و افسوس چراغانی در شهرها ی بی شمار روشن گذارده شده اند

و افسوس که در دست اندکی فانوس شب است

و هزاران هزار در مقابل ماه نور افکن روشن کرده اند

خاموش نشسته ام به انتظار

تا سودای مرگم مرا نیز به فراموشی سپارد

.

هرچه میخواهم از این جنگل ننویسم نمیشود

جنگلی شاید پریخ به رنگ قطب

جنگلی به رنگ خاک کویر رنگ بیابان

اما نه سر سبز

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 9:52  توسط علی  |