نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست
بت پرستم ، بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه بازار ماست
درد می بارد چو لب تر میکنم طالعم شوم است ، باورمی کنم
من که با دنیا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غمخوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین ، شاد باش دست کم یک شب توهم فرهادباش
آه در شهر شما یاری نبود غصه هایم را خریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد خون من فرهاد مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کن گر نباشد پیشه ام بوی از فرهاد دارد ریشه ام
عاشق از من دور پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم بسته بود تیشه گر افتاددستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد نه فکر دست تنگ ما را کرد ، نه
هیچ کس از حال ما پرسید ، نه هیچ کس اندوه ما را دید ،نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی است حالم دیدنیست حالم از این و آن پرسی دنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم گاه برحافظ تفعل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت
<<مازیاران چشم یاری داشتیم خودغلط بودآنچه می پنداشتیم>>